این روزا من خیلی وقت کم میارم . از یه طرف سرما خوردگی همزمان تو و بابایی از یه طرف کارای خونه و آزمون داشتن من خیلی آزارم میده .شب که میشه خیلی خسته و کوفته میشم .خواب هم به چشمم نمیاد .
خیلی وقته نتونستم بنویسم برات .از عروسی امید خاله شروع می کنم تا این چند روز عزاداری :
چند روز قبل از عروسی امید تو سرماخوردی .شب تب داشتی و خیلی داغ بودی . لپات وحشتناک خونی شده بود . یه کم بهت داروی گیاهی دادم و خوابوندمت .تا صبح تبت کاملا قطع شد .رفتیم دکتر و بهت دارو داد .یه کم بهتر شده بودی اما خیلی بداخلاق شده بودی و همش می خواستی بغلم باشی . دستام به شدت درد می کنه . خلاصه عمه رضیه گفت اثر داروها هست و اونا رو قطع کن . منم روز بعد از عروسی امید دیگه بهت دارو ندادم و باز بردمت دکتر . گفتش یه کم طول می کشه تا کامل خوب بشه . داروهاتم گیهی کرد و واسه تقیتت هم چند تا داروی آزاد نوشت . خلاصه خیلی خوب شده بودی . تا دوباره روز عاشورا که باز سرما خوردی و همین ماجرای تب و بیماریت تکرار شد .البته همزمان با بابایی .
از عروسی امید بگم .من و عزیز آماده شده بودیم بریم آرایشگاه که مامان حاجی زنگ زد و گفت که میوه ها و سبزی عروسی رو آوردن من تمیز کنم چهار تا بچه قد و نیم قد گذاشتن پیش من و من نمی تونم به کارام برسم بیاین کمک .من و مامانی هم غذای دایی و بابا و آقا جونو درست کردیم و راهی شدیم . اونجا با بچه ها زیاد بازی نمی کردی چون حالت خوب نبود و اونا می خواستن مرتب بغلت کنن و بوست کنن .
کارامون که تموم شد با عزیز آبگوشتتو برداشتیم و راهی شدیم . از ساعت یک و نیم تا نزدیکای پنج تو آرایشگاه بودیم . تو که واسه خوابیدن باید یه جای اروم باشی نمی تونستی اونجا بخوابی و دائم بهونه می گرفتی . خلاصه با عجله اومدیم بیرون .من ادرس بلد نبودم قرار شد بریم میدان امام حسین تا مهدی بیاد . نمی دونم حکمت چی بود که من میدون امام حسین رو رد کردم و رفتم سمت بلوار دانشجو اما برگشتم و گفتم که اشتباه اومدم .تو این مدت تو هم خواب بودی . حدود چهل دقیقه چندین بار یه راه رو رفتیم و برگشتیم . نمی دونم چرا اینقدر گیج میزدم اون روز . خلاصه تو سالن هم که لباس عروس کوچولو رو تنت کردم به زر طاقت آوردی و بغلم نشدی اما همین که کارم تموم شدی مثل کوآلا باز چسبیدی به من تا آخر مراسم .اصلا نتونستم ازت عکس بگیرم . از صدای بلند هم که می ترسیدی خوابت هم میومد خلاصه از همه طرف اون روز رسیده بود واسم . شاید هم خواست خدا بود که من گناه نکنم .
موقع عروس کشونی یه کم آروم تر بودی . خلاصه گذشت اون شب و من فرداش به شدت درد داشتم چون یادم رفته بود که سنگ صفرا دارم فکر می کردم بخاطر غذای بیرونه که خوردم . تا ظهر یه ریز حالم بد بود و تو دائم می خواستی بغل من باشی . آخ الهی شکر که بخیر گذشت اما خیلی سخت بود .
گذشت تا این ایام عزاداری . اولین جمعه ماه محرم که یارواره علی اصغر (ع) بخاطر ترس از سرماخوردگی مجدد تو نرفتم اما هنوز داغش به دلم مونده که چرا نرفتیم .چند شب هم رفتیم مجلس .بابایی چند شب رفت دهبالا و من و تو تنهایی تو خونه شب می خوابیدیم . خدا روشکر که تو رو دارم .هم تو هم خودم خونه خودمون خیلی راحت تریم . خلاصه از ماجرای شب عاشورا برات بگم که ای داد بر من . چی بگم خدایا .
قرار شد بریم اشکذر .ساکمتو اماده کردم و برای اطمینان یه پوشک گذاشتم تو کیف دستی خودم . به آقا جون گفتم ما میریم خونه مامان حاجی شما هر وقت احمد اومد بیاین دنبالمون .ساک زینب رو هم بیارین . دایی احمد اومد و نزدیکای دروازه قرآن که رسیدیم فهمیدم ساکتو جا گذاشته .
تو مراسم خدائیش خیلی دختر خوبی بود . یه بار که پوشکتو عوض کردم چون مدتش زیاد شد از یکی از فامیلای زندایی مای بی بی پسرشو گرفتم و شما رو تمیز کردم . چند دقیقه نشد که فهمیدم دختر گلم خودشو کثیف کرده .زندایی کلید خونه دختر خواهرشو گرفت و رفتیم با دایی از خونش مای بی بی برداشتیم و رفتیم خونه بابای زندایی که شما رو تمیز کنیم . شستمت و تو غرق شادی و خواب از این تمیزی بودی .واست حریره درست کردم و با هزار زحمت سردش کردم و دادم دستت و آمادت کردم . بغلت کردم که بریم بیرون شیشه حریره از دستت افتاد و هر چی توش بود ریسخت رو فرش و بیشترش ریخت رو چادر زندایی . بدتر از همه تو گریه می کردی و شثیشه می خواستی و سر شیشه گم شده بود . تو این موقعیت هرچی دنبالش می گشتیم پیدا نیم شد . بالاخره زندایی از پشت مبل پیداش کرد . تا زندایی چادرشو شست و رو بخاری پهن کرد که خشک بشه من باز مراحل قبلی جهت تهیه حریره رو تکرار کردم و خجالت زده از این اتفاقی که افتاد . خلاصه با بسم الله اومدیم بیرون و رسیدیم به حسینیه . انگار نه انگار که خواب بودی . باز شروع کردی به راه رفتن وس ینه زدن و یه کار جدید هم پیدا کرده بودی مرتب دیوارای حسینیه رو با ولع می بوسیدی حالا من هزار بار بگم منو ببوس اینجوری نمی بوسیدیا . خلاصه تو راه برگشت دیگه خواب رفتی و اومدیم خونه و قرار شد ساعت هشت آماده باشیم اقا جون بیاد دنبالمون بریم نصرآباد . من اون شب تا ساعت سه و نیم داشتم کار می کردم .اول شستن لباسا و کهنه های جنابعالی بعد خوندن درس زبان شعهروند الکترونیک و پختن حریره .فقط می خواستم چشامو ببندم . آخ خدااااااااا
فرداش که عاشورا شد رفتیم نصرآباد بد نبود تو خیلی سینه زنی دوست داری مرتب می خواستی جایی باشی که سینه زنا رو ببینی .برای نماز ظهر عاشورا هم یه کم منو اذیت کردی .تو این یکسال و چند ماه شاید سومین بار بود که تو محیط شلوغ خواب رفتی اونم حدود نیم ساعت .خلاصه بعد از مراسم رفتیم خونه بابابزرگ من و اونجا با نادیا سادات حسابی بوس بازی کردی . بابایی تا شنبه که فردا باشه مرخصی داشت . شب خواب رفتیم و فرداش ساعت هشت من نوبت دندون پزشکی داشتم. گذاشتمت خونه عزیز جون و رفتم .ناهار هم اونجا موندیم .عصر که شد باز لپات گل انداخت و شب که شد باز از تب داشتی می سوختی تا صبح بهتر شدی و من فرداش بردمت دکتر و بهت دارو داد الان خدا رو شکر خیلی خیلی بهتری . بابایی دم شری که از خرید برگشتیم گفت سردم شده و شعله بخاری رو زیاد کرد و چون خونه بابا اصغر ناهار دعوت بودیم زود نماز رو خوندیم و راهی شدیم .بابایی لحظه به لحظه حالش بدتر شد .تا شب همونجا خوابید و وقتی خواستیم بیایم خونه همین که پاشد یهو خورد زمین و لباساشو کند و گفت من حالم بده شما برید خونه .تا امشب هم همونجا موند و چون خیلی بدحال بود نتونستیم ببریمش دکتر اما حالا خیلی بهتره .همون روز قرار شد بدون بابا بریم خلدبرین . تو رو گذاشتم ژیش عزیز و با بابابزرگ و مامان بزرگت رفتیم . موقع برگشت خیلی شلوغ بود . همه ماشینا از یه راه خاکی میرفتن که به ترافیک نخورن . ن هم رفتم تا رسیدم پشت یه وانتی یه دفعه ترمز زد منم تو سراشیبی بودم و نتونستم کنترل کنم و خوردم بهش . چون ماشین داغون بود اول ژیاده شد و بعد گفت اشکال نداره و رفت اما ماشین ما خراب شده یه کم کنار چراغ رفته تو .الهی شکر که بخیر گذشت و اون بنده خدا از اون آدمای گیر نبود .
من یکشنبه آزمون دارم و هیچی نخوندم .باز امشب باید کلاس زبان شهروند الکترونیک رو بگذرونم . نمی دونم تا ساعت چند بیدارم اما فردا اول وقت باید برم بانک که خلافی ماشینو بدم .دیدی چقدر وقت کم دارم مامانی ؟واسم دعا کن
اینم چند تا عکس تا نگی چه مامان تنبلی دارم من :
این روز عید غدیره :

این یه نمونه از شیطونیاته:

قربون نماز اما زمان خوندنت بشم من الهی:




















