تبليغاتX
زیباترین هدیه خدا

زیباترین هدیه خدا

سلام عزیز مادر .خوبی زینبم؟
این روزا من خیلی وقت کم میارم . از یه طرف سرما خوردگی همزمان تو و بابایی از یه طرف کارای خونه و آزمون داشتن من خیلی آزارم میده .شب که میشه خیلی خسته و کوفته میشم .خواب هم به چشمم نمیاد .
خیلی وقته نتونستم بنویسم برات .از عروسی امید خاله شروع می کنم تا این چند روز عزاداری :
چند روز قبل از عروسی امید تو سرماخوردی .شب تب داشتی و خیلی داغ بودی . لپات وحشتناک خونی شده بود . یه کم بهت داروی گیاهی دادم و خوابوندمت .تا صبح تبت کاملا قطع شد .رفتیم دکتر و بهت دارو داد .یه کم بهتر شده بودی اما خیلی بداخلاق شده بودی و همش می خواستی بغلم باشی . دستام به شدت درد می کنه . خلاصه عمه رضیه گفت اثر داروها هست و اونا رو قطع کن . منم روز بعد از عروسی امید دیگه بهت دارو ندادم و باز بردمت دکتر . گفتش یه کم طول می کشه تا کامل خوب بشه . داروهاتم گیهی کرد و واسه تقیتت هم چند تا داروی آزاد نوشت . خلاصه خیلی خوب شده بودی . تا دوباره روز عاشورا که باز سرما خوردی و همین ماجرای تب و بیماریت تکرار شد .البته همزمان با بابایی .
از عروسی امید بگم .من و عزیز آماده شده بودیم بریم آرایشگاه که مامان حاجی زنگ زد و گفت که میوه ها و سبزی عروسی رو آوردن من تمیز کنم چهار تا بچه قد و نیم قد گذاشتن پیش من و من نمی تونم به کارام برسم بیاین کمک .من و مامانی هم غذای دایی و بابا و آقا جونو درست کردیم و راهی شدیم . اونجا با بچه ها زیاد بازی نمی کردی چون حالت خوب نبود و اونا می خواستن مرتب بغلت کنن و بوست کنن .
کارامون که تموم شد با عزیز آبگوشتتو برداشتیم و راهی شدیم . از ساعت یک و نیم تا نزدیکای پنج تو آرایشگاه بودیم . تو که واسه خوابیدن باید یه جای اروم باشی نمی تونستی اونجا بخوابی و دائم بهونه می گرفتی . خلاصه با عجله اومدیم بیرون .من ادرس بلد نبودم قرار شد بریم میدان امام حسین تا مهدی بیاد . نمی دونم حکمت چی بود که من میدون امام حسین رو رد کردم و رفتم سمت بلوار دانشجو اما برگشتم و گفتم که اشتباه اومدم .تو این مدت تو هم خواب بودی . حدود چهل دقیقه چندین بار یه راه رو رفتیم و برگشتیم . نمی دونم چرا اینقدر گیج میزدم اون روز . خلاصه تو سالن هم که لباس عروس کوچولو رو تنت کردم به زر طاقت آوردی و بغلم نشدی اما همین که کارم تموم شدی مثل کوآلا باز چسبیدی به من تا آخر مراسم .اصلا نتونستم ازت عکس بگیرم . از صدای بلند هم که می ترسیدی خوابت هم میومد خلاصه از همه طرف اون روز رسیده بود واسم . شاید هم خواست خدا بود که من گناه نکنم .
موقع عروس کشونی یه کم آروم تر بودی . خلاصه گذشت اون شب و من فرداش به شدت درد داشتم چون یادم رفته بود که سنگ صفرا دارم فکر می کردم بخاطر غذای بیرونه که خوردم . تا ظهر یه ریز حالم بد بود و تو دائم می خواستی بغل من باشی . آخ الهی شکر که بخیر گذشت اما خیلی سخت بود .
گذشت تا این ایام عزاداری . اولین جمعه ماه محرم که یارواره علی اصغر (ع) بخاطر ترس از سرماخوردگی مجدد تو نرفتم اما هنوز داغش به دلم مونده که چرا نرفتیم .چند شب هم رفتیم مجلس .بابایی چند شب رفت دهبالا و من و تو تنهایی تو خونه شب می خوابیدیم . خدا روشکر که تو رو دارم .هم تو هم خودم خونه خودمون خیلی راحت تریم . خلاصه از ماجرای شب عاشورا برات بگم که ای داد بر من . چی بگم خدایا .
قرار شد بریم اشکذر .ساکمتو اماده کردم و برای اطمینان یه پوشک گذاشتم تو کیف دستی خودم . به آقا جون گفتم ما میریم خونه مامان حاجی شما هر وقت احمد اومد بیاین دنبالمون .ساک زینب رو هم بیارین . دایی احمد اومد و نزدیکای دروازه قرآن که رسیدیم فهمیدم ساکتو جا گذاشته .
تو مراسم خدائیش خیلی دختر خوبی بود . یه بار که پوشکتو عوض کردم چون مدتش زیاد شد از یکی از فامیلای زندایی مای بی بی پسرشو گرفتم و شما رو تمیز کردم . چند دقیقه نشد که فهمیدم دختر گلم خودشو کثیف کرده .زندایی کلید خونه دختر خواهرشو گرفت و رفتیم با دایی از خونش مای بی بی برداشتیم و رفتیم خونه بابای زندایی که شما رو تمیز کنیم . شستمت و تو غرق شادی و خواب از این تمیزی بودی .واست حریره درست کردم و با هزار زحمت سردش کردم و دادم دستت و آمادت کردم . بغلت کردم که بریم بیرون شیشه حریره از دستت افتاد و هر چی توش بود ریسخت رو فرش و بیشترش ریخت رو چادر زندایی . بدتر از همه تو گریه می کردی و شثیشه می خواستی و سر شیشه گم شده بود . تو این موقعیت هرچی دنبالش می گشتیم پیدا نیم شد . بالاخره زندایی از پشت مبل پیداش کرد . تا زندایی چادرشو شست و رو بخاری پهن کرد که خشک بشه من باز مراحل قبلی جهت تهیه حریره رو تکرار کردم و خجالت زده از این اتفاقی که افتاد . خلاصه با بسم الله اومدیم بیرون و رسیدیم به حسینیه . انگار نه انگار که خواب بودی . باز شروع کردی به راه رفتن وس ینه زدن و یه کار جدید هم پیدا کرده بودی  مرتب دیوارای حسینیه رو با ولع می بوسیدی حالا من هزار بار بگم منو ببوس اینجوری نمی بوسیدیا . خلاصه تو راه برگشت دیگه خواب رفتی و اومدیم خونه و قرار شد ساعت هشت آماده باشیم اقا جون بیاد دنبالمون بریم نصرآباد . من اون شب تا ساعت سه و نیم داشتم کار می کردم .اول شستن لباسا و کهنه های جنابعالی بعد خوندن درس زبان شعهروند الکترونیک و پختن حریره .فقط می خواستم چشامو ببندم . آخ خدااااااااا
فرداش که عاشورا شد رفتیم نصرآباد بد نبود تو خیلی سینه زنی دوست داری مرتب می خواستی جایی باشی که سینه زنا رو ببینی .برای نماز ظهر عاشورا هم یه کم منو اذیت کردی .تو این یکسال و چند ماه شاید سومین بار بود که تو محیط شلوغ خواب رفتی اونم حدود نیم ساعت .خلاصه بعد از مراسم رفتیم خونه بابابزرگ من و اونجا با نادیا سادات حسابی بوس بازی کردی . بابایی تا شنبه که فردا باشه مرخصی داشت . شب خواب رفتیم و فرداش ساعت هشت من نوبت دندون پزشکی داشتم. گذاشتمت خونه عزیز جون و رفتم .ناهار هم اونجا موندیم .عصر که شد باز لپات گل انداخت و شب که شد باز از تب داشتی می سوختی تا صبح بهتر شدی و من فرداش بردمت دکتر و بهت دارو داد الان خدا رو شکر خیلی خیلی بهتری . بابایی دم شری که از خرید برگشتیم گفت سردم شده و شعله بخاری رو زیاد کرد و چون خونه بابا اصغر ناهار دعوت بودیم زود نماز رو خوندیم و راهی شدیم .بابایی لحظه به لحظه حالش بدتر شد .تا شب همونجا خوابید و وقتی خواستیم بیایم خونه همین که پاشد یهو خورد زمین و لباساشو کند و گفت من حالم بده شما برید خونه .تا امشب هم همونجا موند و چون خیلی بدحال بود نتونستیم ببریمش دکتر اما حالا خیلی بهتره .همون روز قرار شد بدون بابا بریم خلدبرین . تو رو گذاشتم ژیش عزیز و با بابابزرگ و مامان بزرگت رفتیم . موقع برگشت خیلی شلوغ بود . همه ماشینا از یه راه خاکی میرفتن که به ترافیک نخورن . ن هم رفتم تا رسیدم پشت یه وانتی یه دفعه ترمز زد منم تو سراشیبی بودم و نتونستم کنترل کنم و خوردم بهش . چون ماشین داغون بود اول ژیاده شد و بعد گفت اشکال نداره و رفت اما ماشین ما خراب شده یه کم کنار چراغ رفته تو .الهی شکر که بخیر گذشت و اون بنده خدا از اون آدمای گیر نبود . 

 من یکشنبه آزمون دارم و هیچی نخوندم .باز امشب باید کلاس زبان شهروند الکترونیک رو بگذرونم . نمی دونم تا ساعت چند بیدارم اما فردا اول وقت باید برم بانک که خلافی ماشینو بدم .دیدی چقدر وقت کم دارم مامانی ؟واسم دعا کن
اینم چند تا عکس تا نگی چه مامان تنبلی دارم من :

این روز عید غدیره :

این یه نمونه از شیطونیاته:

 

قربون نماز اما زمان خوندنت بشم من الهی:

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:45  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

فقط چند تا عکس!

سلام بهار مادر

خوبی؟می دونم خیلی تنبل شدم اما باور کن خیلی سرم شلوغه انشالله وقتی رماخوردگیت بهتر شد و عروسی امید خاله تموم شد بیشتر به بلاگت میرسم .

علی الحساب این چند تا عکسو آپ می کنم تا انشالله بعد از خجالتت درمیام .

زینب و جادر نمازش :

زینب و خرید جهاز واسه خاله مریم!!!

اینم یه جور خونه تکونیه دیگه :

بالاخره تونستم از مرواریدات عکس بگیرم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:47  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

عیدت مبارک گل من

سلام سنبل مادر
الهی من فدات شم که هر ثانیه دلبریت بیشتر میشه . این روزا شدید میخوای مستقل راه بری و غذا بخوری .وقتی که بابا اصغر نماز می خونه اونقدر سرتو براش خم می کنی و می خندی که بنده خدا رو تو نماز می خندونی .به شدت شیطون شدی و بلدی وقتی کسی رو عصبونی کنی اونو سریع بخندونی .
این هفته میلاد شاه خراسانی دل بود . دو تا جشن رفتیم .اولیش زیر سایه خورشید که واقعا شلوغ بود و تو مثل یه خانوم تو بغلم نشستی و آروم بودی .بعد از اون یه سر به عمو رضا زدیم و اونجا بود که فهمیدم شما آروم نشدی بلکه عقده کرده بودی و خونه عمو رضا هر کاری از دستت برمیومد کردی .دیگه از دستت عاصی شده بودن باور کن تو دلشون خدا خدا می کردن که ما زودتر از اونجا بریم .
دومین جشن هم جشن امام مهربانی ها بود .اونجا فضاش بیشتر بود و شما راحت می تونستی شیطنت کنی . هر وقت مداحی می کردن شما سریع دست می زدی و خم و راست می شدی آخه دختر نه من رقاصم نه بابایی .
خلاصه دیگه همه روزم با تو می گذره .شیرین منی .راستی امروز دختر خیلی خوبی بودی وقتی تو حموم سرتو شستم اصلا گریه نکردی .دیدی مامانی اصلا ترس که نداره .
خوب دیگه چند تا عکس بزار و برم .

زینب و تولد آقا جانمون امام رضا(ع):

 

اینم یه نوع بازیه دیگه !

نمونه کوچیکی از استقلال زینب خانوم :

کی می تونه بفهمه تو این عکس زینب خوابه ؟

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 13:12  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

روزت مبارک دختر گلم

سلام گلدونه من .
امروز روز دختره .خدا رو شکر که منو هم صاحب دختر کرده .دختری ملوس و دلربا و دوست داشتنی .
روزت مبارک زینب من
یه اتفاق پر سر و صدا دو روز پیش افتاد اونم مراسم کوتاه کردن موهای مخملک من . خیلی وقت بود موهات بلند شده بود و همش میومد تو چشات چون موهات لخته زیاد گیره تو سرت نمی مونه .پشت سرتم خیلی وز وزی شده بود و کنره های گوشم که دیگه نگو خلاصه تصمیم گرفتیم قبل از رسیدن روز دختر مخملکمونو خوشکل کنیم .رفتیم خونه خاله مریم و از پله وارد آرایشگاه شدیم . اما همین که پیش بندو بستیم فکر کنم فهمیدی چی می خواد بشه و گریه کردی تا اخر که موهاتو کوتاه کردیم تو بغل من بودی اونم بدون پیش بند.سر تا پام شده بود موهای نازدخترکم .خلاصه بعد از کوتاهی هم شستمت و لباساتو عوض کردم اما همین که نگات به خاله مریم میفتاد باز اخم می کردی و حالت گریه می گرفتی کلی وقت شد تا به حالت قبل برگردی .
اما بخدا خیلی ناز شدی صورتت باز شده گلکم .
این زینب قبل از اصلاح

اینم بعد از اصلاح البته زیاد واضح نیست تو پستای بعدی تفاوت را بیشتر حیس می کنید !


زینب قبل از رفتن به ددر:

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 14:26  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

نمکدون شدی گلکم

سلام دختر ناز مادر .
شیرین زبونیات دیگه زبانزد فامیل شده . آخ وقتی که زیرچشمی نیگاه می کنی تموم کله قندای دنیا تو دلم آب میشه .
دیروز رفته بودیم دهبالا .مدتی بود که بابااصغر رو ندیده بودی چنان دلبری کردی واسش که صدای خنده هاش تا سر خیابون میرفت .
جدیدا از بلدرچین امیر حسین هم نمیترسی و باید یکی اونو نگه داره تا تو نازش کنی .
تا یه جایی گربه یا کبوتر می بینی فورا ذوق می کنی و مرتب خم میشی و صدا در میاری .
وقتی صبحا بیدار میشی  اول دنبال من می گردی اگه کنارت باشم میای بوسم می کنی . مرتب منو تکون میدی که بیدار شم تا من میگم سلام صبح بخیر زندگی شما دیگه غش و ضعفت شروع میشه .
خیلی سعی می کنی که مستقل غذا بخوری از هر قاشقی که بر میداری شاید یه دونه ÷لو میره تو دهنت مابقی مهمون زیراندازت میشه و بعد هم که غذات تموم بشه دستاتو روی ÷لوهای ریخته می مالی یعنی داری جارو می کنی .
خلاصه که کلی هنرمند شدی عزیزم .
پنجشنبه تولد زینب امام رضاست .روز دختره ها .انشالله یه کادوی خوب پیش منو بابایی داری .
چند بار تا حالا با خودم بردمت نماز جماعت خدا رو شکر تا الان که خوب بوده و تونستم نمازمو بخونم انشالله به زودی تو هم تو صف نماز باهام نماز می خونی .
زینب جان ؟مامانی؟همیشه یادت باشه واسه من عزیزترینی.تو رو خدا یدت بمونه اگه حتی یه روز از روی عصبانیت کاری کردم فکر نکنی دوستت ندارما نه مامانی مگه میشه یه مادر نفس و زندگیشو دوست نداشته باشه ؟
دایی امین که خیلی دوستت داره و تو هم وقتی اونو میبینی انگاری که همون جوجو و پیشی رو دیدی !!!خیلی ذوق می کنی دستاتو باز می کنی تا بغلت کنه . آقا جونو نگو که تا تو رو میبینه خواب و خستگی و کارشو ول می کنه و میاد میشه غلام حلقه به گوشت .
عزیزجون که دیگه هیچی از اون بوس محکماش گرفته تا وقتی با جیغ تو رو صدا می کنه و تو می خندی .

اسپند دونه دونه مامان می خواد چند تا عکس گلخونشو آپ کنه!!!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

آخه مامان جون موقع ددر رفتن کسی عکس میگیره ؟!

 

راستی واسه دایی امین که آش پختیم شما کلی زحمت کشیدی و به همه مخصوصا مائده کمک کردی .اینم یه نمونه از کمکای صادقانه شما (قابلمه آش قبل از پخت): 

الان که از حموم اومدی بیرون بی تاب خواب بودی میگی نه اینم مدرک :

خلاصه گل مامان یه دست نمکدون خوش نمک شده . خدا الهی حافظت باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:45  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

شبای احیا با زینب

سلام شیرین عسل من
الهی مامان قربونت بره که نماز خون شدی .جدیدا رکوع هم یاد گرفتی و بلافاصله به سمت مهر شیرجه میری . این شبا شبای قدره و خیلی عزیزه .پارسال وقتی هنوز یک ماهتم نبود رفتیم امامزاده سید جعفر(ع) و تو حیاط نشستیم و احیا کردیم امسال تو هستی و راه میری و من مرتب باید دنبالت بگردم بعد هم با کلی غرولند خواب میری البته خوابای شما تو شلوغی بیشتر از نیم ساعت نیست .
اولش گفتم نه دهبالا میرم نه جای دیگه تو خونه باشم که تو بتونی راحت بخوابی اما بعد دیدم فقط سه شب از ساله که باید احیا کنیم دوست داشتم با تو باشم و تو هم بیدار باشی .امشب آخرین شب قدره .فرشته کوچولوی من از خدا بخواه اگه تا حالا منو نبخشیده امشب بحق زینبش منو هم جز بخشیده های همین امشب قرار بده
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:23  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

تولد تولد تولدت مبارک

سلام گل دختر یکساله مامان .
سه شنبه هشتم ماه رمضان هیجدهم مرداد ماه 1390 دختر کوچولوی من یکساله شد .شب قبلش می خواستم همون ساعتی که پارسال راهی بیمارستان شدم آپ کنم که باز این سیستم پکیده رفت رو اعصاب منو روشن نشد .
اما بدون مامان و بابا درست همون شب خاطرات پارسال رو زنده کردن و کلی باهم سر ماجرای اون شب حرف زدیم و بهت نگاه کردیم و غرق بوسه شدی و قربون صدقت رفتیم .
بیا واست از اولین جشن تولدت بگم .
روز قبلش خونه رو جارو و گردکیری کردم .صبح که شد بعلت اینکه شما تا 10 خواب بودی کاری نمیشد انجام داد بعد از بیدار شدن و شستشو و صبحانه خوردنت رفتیم خونه آقا جون .ساعت نزدیک یازده بود که من راهی خرید کردن شدم .کلی خیابونا رو زیر و کردم تا واست مبل بادی بخرم .انگار نیست و نابود شده بود .بعد هم که رفتم بازارچه میوه واسه سالاد و خورشت خرید کردم .خلاصه تا رسیدم خونه عزیز جون شده بود نزدیک یک .نمازمو اونجا خوندم و رفتم خونه مامان حاجی دستگاه منگنه گرفتم و تا رسیدم خونه شد ساعت یک و نیم .اون روز شدید تشنه بودم ده باری تموم جونمو خیس کردم و باز به کارام ادامه دادم.خدا رو شکر هم به موقع هم خیلی عالی همه چی گذشت . اما از شما بگم که وقتی با عزیز اومدی تو خونه و تزئینات رو دیدی مرب خودتو تکون میدادی (یعنی می رقصیدی)الهی قربونت برم که اینقدر باهوشی .
موقع شمع فوت کردن هم که به هر طرف نگاه می کردی الا کیک تولدت .موقع کیک بریدن هم همین طور زحمتشو امیرحسین با مائده کشیدن .
خلاصه همه چی خوب بود کادو هم زیبا بود اما کادوی مامان حاجی یه چیز دیگه بود .یه چادر سفید و کوچولو .چون ایشون نماز خوندنتو دیده بودن و مرتب تحسینت می کردن واست چادر خریده بودن که مثل خانوم طلاها نمازتو با چادر بخونی انشالله میریم مشهد اونجا چادرتو سر میکنی و نماز می خونی .
راستی از نماخوندنت بگم که محشره .می ایستی چونتو به سینه می چسبونی و مرتب فکتو تکون میدی بعد هم یه راست به سمت مهر شیرجه میری و بوسش می کنی و باز وای میستی .
خدا رو واسه داشتنت شاکرم .الهی هرکی بچه نداره و میخواد خدا از نوع سالم و صالح بهش بده .
زینب جان ؟مامان تو رو خدا وقتی بزرگ شدی ما رو فراموش نکنیا .خوشحالم که یکسال به سلامتی و شادی گذشت فقط اون روز که دارو بهت دادم و حساسیت داشتی و اون سه روز اول تولدت که واسه زردی تو بیمارستان بستری شدی خیلی برام ناراحت کننده بود دیگه مابقی این یه سال همش خاطره خوب و خوشه الهی شکر .
گل نازم عکسات توی دوربین خاله مریمه هرموقع به دستم رسید میذارم تو بلاگ . قربوت برم الهی برگ شدی و قد کشیدی خدا الهی نگهدارت باشه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 9:52  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

یه ساله شدنت مبارک گل یاسم

سلام گل یاس مامان . خوبی زینبم؟
امروز مامانی یکسال قمریت تموم شد .پارسال تو این روز 28 شعبان شما الان پنج ساعته بودی !!!!!!!!
گل مامان ؟قراره تولدت رو 18 مرداد یعنی 8 رمضون بگیریم  انشالله
کلی اتفاقات خوب و بد افتاده تو این مدت و یکیش اینه که شما سه تا دندون درآوردی اونم با چه سختی .خدا رو شکر که تموم شد .
فرصت کمی دارم چون بابایی اومده و خسته هست باید برم ناهار آماده کنم . تو هم که خوابی .
راستی آقا جون واست کفش خریده ها هنوز من ندیدم اما انشالله عصر میریم اونجا ببینیم اندازت هست یا نه.
قربون اون پاهای کوچولوت برم که همش میخوان برن .
فعلا با اجازه گل دختر مامان
خدا پشت و پناهت باشه عزیز دلم
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 14:53  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 19:58  توسط مامان فرشته و بابا جواد   | 

سلام گل مامان .

الان مهد قرانم و در آرزوی این که تو زود بزرگ بشی و عضو کتابخونت کنم و برات کتاب بگیرم .

چون امتحان دارم میرم سر اصل مطلب .دیگه استاد شدی تو راه رفتن و کمتر چهار دست و پا میری .

وقتی می خوام چیزی که از دستته رو بگیرم چشم غره میری و دستاتو به سینت می چسبونی و می گی نه نه نه

خلاصه کلی دوست داشتنی بودی که دوست داشتنی تر شدی .

امروز اومدم عکساتو بزارم و زود برم امتحان بدم .اما باز این فلش من باز نمی کنه !!!!!!!! 

قربونت برم الهی همیشه شاد و سلامت باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 17:58  توسط مامان فرشته و بابا جواد   |